امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

من و امیر علی و باباش

هفته 32 و آغاز ماه مبارک رمضان

عسل مامان ! جیگر مامان ! نفسم  سلام خوبی قربونت بشم؟ دلم این روز ها خیلی شور تو رو میزنه دیشب یه خواب بد دیدیم خواب دیدم هفت تا جوجه داشتم گربه اومد دوتاشو برد از پاهاشون میکشید و می برد صبح که بیدار شدم یه حال بدی داشتم نگران خاله و نی نی هاش شدم اما زنگ زدم گفت که حالش خوبه! خدا رو شکر... تازه گی ها به هر پهلویی که میخوابم احساس میکنم تو زیرمی اصلا عذاب وجدان گرفتم هی باخودم میگم نکنه تو خواب لهش کنم خواب شبم خیلی کم شده مامانی نفسم سخت میره و میاد از زمین که بلند میشم جون میکنم دائی جون به من میخنده میگه باید برات یه بالا بر بخریم... روزهای خنده داری هم هست... این روزها سعی میکنم برا دیگران کمتر ناله کنم سعی میکنم هرکی میپرسه حالمو ب...
29 تير 1391

مشکلات من و هفته 31 بارداری

این روزها روزهای اوج گرمای تابستونه چند روز دیگه ماه رمضونه فقط خود خدا میدونه که هر روز یا علی میگم و از خونه میام بیرون هزار جور نذر و نیاز و ذکر میگم تا سلامت بگذره اون روزم و وقتی ساعت 3 بعد از ظهر میشه انگاری دنیا رو بهم دادن... پام که میرسه خونه انگاری از هفت خوان رستم گذشتم... سختم شده مادر جان این تابستونی این اوضاع من داره کم کم غیر قابل تحمل میشه...تازه گی ها تو هم دورت بگردم خیلی بزرگ شدی! پاهات تو پهلوی راستم زیر قفسه سینمه و نشستن پشت میز خیلی سختم شده خیلی هم اذیت میکنی انگاری تو دلم با یه آهنگ منظم درن کلنگ میزنن دیشب از ساعت 10:30 تا12 داشتی این کار رو میکردی بابا اشکم در اومده بود به باباییت گفتم نشسته بود داشت از کارهای تو...
24 تير 1391

با یاد تو میخوابم...

سلام عزیز دل مامان ... به سلامتی عروسی خاله ناهید هم گذشت و خاله رفت تهران که زندگیش رو شروع کنه... حالا مامانی یکم دل تنگیش رو میکنه ... قراره امروز مامانی و خاله سحر و دایی جون و بابایی برن رامسر... یادش بخیر پارسال و سال قبل ترش همه با هم رفتیم... امسال اما من که درگیر شمام... خاله اکرم که درگیر دو قلو هاش... خاله ناهید هم تازه رفته سر زندگیش... طفلی ها شدن فرزند کمتر زندگی بهتر!! بگذریم... بابایی دو شب پیش خوابتو دیده بود... صبح گفت اگه گفتی دیشب خواب چی دیدم؟! گفتم چی گفت خواب بچه جان رو دیدم... گفت خواب دیدم دنیا اومده یه بچه سفید تپل ولی چشهاش درشت نیست(آخه من از اونجایی که چشهای خودم خیلی درشته دوست ندارم به من بری اما همه میگن از ...
21 تير 1391

انتظار

آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد هیچ نشانه ای فقط با هر صدای بر میگردد! بلند میشود... به دور و برش نگاه میکند... به ساعت دستش... به راه روبه رو... نفس های عمیق میکشد... آدمی که منتظر است همیشه یک دلشوره عجیب دارد که برای دیگران قابل درک نیست... دیگران برایشان لحظه ها برق و باد است و برای آدم منتظر ثانیه ها قرن های طولانیست... آدمی که منتظر است همیشه کم طلاقت .. بی حوصله ... کج خلق.. گاهی هم عجیب دل تنگ است...آدمهای منتظر هم با هم فرق دارند... انتظار این روزهای من اما انگار فرق دارد با این انتظار ها..نشانه هایش ورم پاها و دستهایم... بر آمدی شکمم... این خط تیره ممتد روی بدنم ... بی خوابی هایم... حواسم انگار دیگر به اطراف نیست توی خودم می...
11 تير 1391

پسر خاله دو قلو ها

سلام پسر گلم ! عزیز مامان !! گفته بودم بهت دعا کنی برا خاله که نی نی دار بشن زودتر اما مامانی انگاری دعای شما خیلی خیلی زود میگیره! دیروز خاله جون رفته سونو گرافی و معلوم شده که دوتا نی نی داره ! الهی من قربونشون برم که هنوز اندازه یه لوبیا هستن ... خیلی خوشحالم مامانی تو هم دور و برت شلوغ میشه ها البته شش ماه از تو کوچیکترن شما نوه ارشد خانواده هستی قربون بزرگیت برم... قلب یکی از لوبیا های خاله هنوز تشکیل نشده بوده دعا کن هر دو تاشون سالم و سلامت باشن عسل مامان! دوستت دارم به اندازه ناگفته های دلم...
10 تير 1391

رویاهای بابای امیر علی

امروز پنج شنبه است 91/04/08 سه شنبه ظهر ساعت حدود 2 بود که بابایی زنگ زد محل کارم گفت اگر گفتی داشتم چیکار میکردم گفتم چیکار گفت داشتم این آهنگ عروسی رو گوش میکردم(لیلی و مجنون اومدن شیرین و فرهاد اومدن مثل دوتا دسته گل عروس و داماد اومدن...) گفت نامردیه همه اش رو برا عروس میخونه باید بگردیم برا دامادی پسرمون یه آهنگ قشنگ پیدا کنیم!!! خنده ام گرفت... بابایی پسر دنیا نیومده اش رو داماد هم کرده و داره برا شب دامادیش دنبال یه آهنگ قشنگ میگرده!!! بعد هم یه غصه بزرگ انگاری تو دلش باشه گفت : بچمون که داماد بشه ما خیلی غصه میخوریم نه؟! تنها میشیم دوباره! گفتم مگه الان تنها نیستیم تازه میشیم مثل الان... امیر علی بابایی خیلی دوستت داره... بابای خیل...
8 تير 1391
1